محمد خزائلى

81

شرح بوستان ( فارسى )

ملك ( 1 ) را دو خورشيد طلعت غلام ، * به سر بر ، كمر بسته بودى مدام دو پاكيزه پيكر چو حور و پرى * چو خورشيد و ماه از سديگر ( 2 ) برى دو صورت ( 3 ) كه گفتى يكى نيست بيش * نموده در آيينه همتاى خويش سخن‌هاى داناى شيرين‌سخن * گرفت ( 4 ) اندر آن هر دو شمشاد ( 5 ) بن چو ديدند اوصاف و خلقش نكوست ، * به طبعش هواخواه گشتند و دوست درو هم اثر كرد ميل بشر * نه ميلى ( 6 ) چو كوتاه‌بينان به شر چو خواهى كه قدرت ( 7 ) بماند بلند ، * دل اى خواجه بر ساده‌رويان مبند . . . . . . . . . .